گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
...که خون جاری است ،جاری از گلویی اذان گفتند اکنون با چه رویی ، تو می خواهی که با آب وضویت لب چاقوی تیزی را بشویی! * احتمالا تا چند پست بعدی دو بیتی هایی با همین صدا ـ صدای خون - برایتان می نویسم . این اواخر را با من باش به خاطر پسرم که هر روز نگران تر قد می کشد و دستش به همه ی چراغ ها نه.... می رسد . می گوید : ـ بابا ! بزرگ بشم که چی؟ که هر روز برم اداره ؟ اصلا تو هم امروز زودتر بیا خونه! می گویم : ـ پسرم! آدم ها هزار جور بغض می کنند. به جای هم گریه می کنند، غصه می خورند، اما هر کس برای خودش پیر می شود. رو می گرداند که : ـ مامان پس برای من یک چایی غمگین بریز! * جملات سبز نقل قول مستقیم از پسرم مسیح است. به احترام ضیاءالدین ترابی عنوان اين نوشته « و » است ، يعني واو عطف ، نه واو كه يكي از حروف الفباست ! توضيح مي دهم كه چرا « و » . حقيقت اين است كه ضياءالدين ترابي را با واو عطف مي شناسم ، آن هم واو عطف در انتهاي سطرهاي شعرش . راستي چرا بايد مصرع يا بند شعري با « و » به پايان برسد ؟ بهتر نيست هر كجا در پايان مصرعي به واو رسيديم، آن را به مصرع بعدي متصل كنيم ؟ چرا ترابي چنين نمي كند ؟ همين چند روز پيش از وي خواستم يكي دو نمونه از شعرهايش را در اختيارم بگذارد . لطف كرد و اين شعر را با دست خط خودش به من داد كه اتفاقا چند واو مهم دارد : و اما دون كيشوتي كه با دوچرخه سفر مي كند به دور جهان يقين چيزي كم دارد با اين همه هركس حدس خودش را مي زند و دون كيشوت حدس خودش را بالا رفتن از نردبان پست مدرنيسم اين آفت ها را هم دارد بقيه ي شعر را نمي آورم ولي بدانيد چند « و » عطف ديگر در ادامه ي همين شعر هست ! *** شعر آيينه ي تمام نماي رفتار و سلوك شاعر نيست اما معتقدم در شعر مي توان بخش هايي از رفتار و كردار شاعر را تماشا كرد . نمي گويم مثلا اگر شاعري ريش پرفسوري اش را رنگ مي كند يا سيگارش را در جورابش مي گذارد ، حتما از واو عطف در انتهاي مصرع هاي شعرش استفاده مي كند ! و اگر دست از اين كارها بردارد ، شايد ديگر اصلا از واو استفاده نكند ... اما مطمئنم واو عطف به بخشي از وجود ضياءالدين ترابي مربوط است . واو عطف يعني حرف هاي گوينده يا شاعر ، به جاي ديگري از اين عالم معطوف است ومعطوف بودن با عاطفه ـ كه رابطه اي بين آدمي و اطراف است ـ بي ارتباط نيست و مي خواهم از همين جا به طرز غير مترقبه اي نتيجه بگيرم واو عطف در شعر ترابي نشانه ي عاطفه ي اوست ، گرچه شايد هيچ كس ـجز اهالي منزل ايشان ـ از ايشان نشنيده باشد : عزيزم ! ترابي اصلا اهل اين گونه اداها نيست اما اين دليل نمي شود كه دلش براي كسي( مثلا مجید سعدآبادی و حبیب محمدزاده) تنگ نشود يا براي دستگيري ، به « پاره خط » سينا عليمحمدي مقدمه ننويسد . ترابي به همين راحتي كسي را به وجودش راه نمي دهد . دوستي با او حتما « گمركي » مي خواهد و اين شايد بي ارتباط با سوابق ايشان نباشد . برگرديم به واو عطف ؛ همين شعري كه اتفاقي از او گرفتم و اين جا به عنوان نمونه آوردم ،اصلا با واو شروع شده است و اين يعني همه ي حرف هاي من: ترابي به بي گرانگي ديگري وصل است و این شعر فقط چشمه اي معطوف به آن است . ترابي توانسته با همين واو به ظاهر كوچك ، تشخصي به شعر خود ببخشد .اين روزها كمتر شاعري را مي شناسم كه مانند ترابي به شعرهايش شبيه باشد . شعرهاي ترابي شبيه خود اوست با همان جديت و عاري از عواطف افراطي و سرريز كه خواننده هاي امروزي چندان نيازي به آن ندارند . ترابي خواننده ي خود را متقاعد كرده است كه پايان سطر ، پایان عطف نيست و عطف هاي ما نبايد در ميانه ي حرف هايمان گم شوند . ** و اما بعد : ای کاش این نوشته را دست کم برادر عزیزم محسن مومنی بخوانند.... فاصله افتاده است تو: از رد خونت به واقعیت رفته ای داری در صفحه ی بعد به زندگی ات می رسی من : گنجشک ها به خواب هایم رفته اند و نارون ها به آرزوهایم ابر ها را پس و پیش می کنم، شاید ستاره ای ... نمی بینم . گاهی نوری می افتد میان تاریکی دو سطر (شاید ر و به ما ایستاده ای که زندگی ات سرایت می کند به این سو) می بینم : خون شقیقه ات بند آمده اما هنوز صدا می رسانی به گنجشک و آفتاب را به نارون و از پیشانی ات می خوانم : این کتاب همیشه از آخر خوانده می شود ! می گویم پنجره باز بماند و گنجشک ها به نارون هایت باز گردند می گویم در بسته باشد و خیابان به خانه ات نیاید می گویم هوا آفتابی است فقط گاهی سایه های نرده ها پیاده رو را ناهموار می کند! نگران نباش مواظب باش!
| Design By : Moussa Hashemzadeh |


