تبليغاتX
گندم و بلدرچین


گندم و بلدرچین

گندم و بلدرچین

 

 

 

...که خون جاری است ،جاری از گلویی

 

اذان گفتند اکنون با چه رویی ،

 

تو می خواهی که با آب وضویت

 

لب چاقوی تیزی را بشویی!

 

 

 

* احتمالا تا چند پست بعدی دو بیتی هایی با همین صدا ـ صدای خون - برایتان می نویسم .

 

 

 

::: یکشنبه هشتم آذر 1388::: 11:45 ::: میرجعفری| |

لا اقل

 این اواخر را با من باش

به خاطر پسرم

که هر روز  نگران تر  قد می کشد 

و دستش به همه ی چراغ ها  نه....

می رسد .

می گوید :

ـ بابا ! بزرگ بشم  که چی؟

 که هر روز برم اداره ؟

اصلا تو هم 

امروز زودتر بیا خونه!

می گویم :

ـ پسرم!

آدم ها  هزار جور بغض می کنند.

به جای هم گریه می کنند،

غصه می خورند،

اما هر کس برای خودش پیر می شود.

رو می گرداند که :

ـ مامان

پس برای من

یک چایی غمگین بریز!

 

 

* جملات سبز نقل قول مستقیم از پسرم مسیح است.

::: سه شنبه بیست و ششم آبان 1388::: 12:35 ::: میرجعفری| |

به احترام ضیاءالدین ترابی 

 

 

عنوان اين نوشته « و » است ، يعني واو عطف ، نه واو كه يكي از حروف الفباست ! توضيح مي دهم كه چرا « و » .

حقيقت اين است كه ضياءالدين ترابي را با واو عطف مي شناسم ، آن هم واو عطف در انتهاي سطرهاي شعرش . راستي چرا بايد مصرع يا بند شعري با « و » به پايان برسد ؟ بهتر نيست هر كجا در پايان مصرعي به واو رسيديم، آن را به مصرع بعدي متصل كنيم ؟ چرا ترابي چنين نمي كند ؟ همين چند روز پيش از وي خواستم يكي دو نمونه از شعرهايش را در اختيارم بگذارد . لطف كرد و اين شعر را با دست خط خودش به من داد كه اتفاقا چند واو مهم دارد :

 

و اما دون كيشوتي كه با دوچرخه سفر مي كند

به دور جهان

يقين چيزي كم دارد

با اين همه هركس حدس خودش را مي زند و

دون كيشوت حدس خودش را

بالا رفتن از نردبان پست مدرنيسم اين آفت ها را هم دارد

 

بقيه ي شعر را نمي آورم ولي بدانيد چند « و » عطف ديگر در ادامه ي همين شعر هست ! 

*** 

شعر آيينه ي تمام نماي رفتار و سلوك شاعر نيست اما معتقدم در شعر مي توان بخش هايي از رفتار و كردار شاعر را تماشا كرد . نمي گويم مثلا اگر شاعري ريش  پرفسوري اش را رنگ مي كند يا سيگارش را در جورابش مي گذارد ، حتما از واو عطف در انتهاي مصرع هاي شعرش استفاده مي كند ! و اگر دست از اين كارها بردارد ، شايد ديگر اصلا از واو استفاده نكند ... اما مطمئنم واو عطف به بخشي از وجود ضياءالدين ترابي مربوط است .

واو عطف يعني حرف هاي گوينده يا شاعر ، به جاي ديگري از اين عالم معطوف است ومعطوف بودن با عاطفه ـ كه رابطه اي بين آدمي و اطراف است ـ بي ارتباط نيست و مي خواهم از همين جا به طرز غير مترقبه اي نتيجه بگيرم واو عطف در شعر ترابي نشانه ي عاطفه ي اوست ، گرچه شايد هيچ كس ـ‌جز اهالي منزل ايشان ـ از ايشان نشنيده باشد : عزيزم !

ترابي اصلا اهل اين گونه اداها نيست اما اين دليل نمي شود كه دلش براي كسي( مثلا مجید سعدآبادی و حبیب محمدزاده) تنگ نشود يا براي دستگيري ، به « پاره خط » سينا عليمحمدي مقدمه ننويسد .

ترابي به همين راحتي كسي را به وجودش راه نمي دهد . دوستي با او حتما « گمركي »       مي خواهد و اين شايد بي ارتباط با سوابق ايشان نباشد .

برگرديم به واو عطف ؛ همين شعري كه اتفاقي از او گرفتم و اين جا به عنوان نمونه آوردم ،اصلا با واو شروع شده است و اين يعني همه ي حرف هاي من:

 ترابي   به بي گرانگي ديگري وصل است و این شعر فقط چشمه اي معطوف به آن است .

ترابي توانسته با همين واو به ظاهر كوچك ، تشخصي به شعر خود ببخشد .اين روزها كمتر شاعري را مي شناسم كه مانند ترابي به شعرهايش شبيه باشد . شعرهاي ترابي شبيه خود اوست  با همان جديت و عاري از عواطف افراطي و سرريز كه خواننده هاي امروزي چندان نيازي به آن ندارند .

ترابي خواننده ي خود را متقاعد كرده است كه پايان سطر ، پایان عطف نيست و عطف هاي ما نبايد در ميانه ي حرف هايمان گم شوند .

 

** و اما بعد :

ای کاش این نوشته را دست کم برادر عزیزم محسن مومنی بخوانند....

 

 

 

::: شنبه بیست و سوم آبان 1388::: 9:16 ::: میرجعفری| |

میان من و تو

فاصله افتاده است

تو:

از رد خونت

به واقعیت رفته ای

داری در صفحه ی بعد

 به زندگی ات می رسی

من :

گنجشک ها  به خواب هایم رفته اند

و نارون ها به آرزوهایم

ابر ها را پس و پیش می کنم،

شاید ستاره ای ...

نمی بینم .

 

گاهی نوری می افتد

 میان تاریکی دو سطر 

(شاید ر و  به ما ایستاده ای

که زندگی ات

سرایت می کند به این سو)

می بینم :

خون شقیقه ات بند آمده

اما هنوز

صدا می رسانی به گنجشک

و آفتاب را به نارون

و از پیشانی ات می خوانم :

این کتاب همیشه از آخر خوانده می شود !

 

::: چهارشنبه ششم آبان 1388::: 14:57 ::: میرجعفری| |

نگران نباش

می گویم

 پنجره باز بماند و گنجشک ها

به نارون هایت باز گردند

 

می گویم

در بسته باشد

 و خیابان به خانه ات نیاید

 

می گویم

هوا آفتابی است

فقط گاهی

سایه های نرده ها

پیاده رو را ناهموار می کند!

نگران نباش

مواظب باش!

 

::: یکشنبه سوم آبان 1388::: 11:27 ::: میرجعفری| |


Design By : Moussa Hashemzadeh